شعر و ادبیات

در کوچه باغ خاطــــــره ها

 سید محمد رضا هاشمی زاده

 

 پایـــی نمانــــده تا بـه خیابـان بیاورم

 دستی زدرد،تـا به گــــــریبـان بیاورم

 

 در کوچه باغ خاطره ها در عبور باد

 یک مشـت خاطـرات پــریشـان بیاورم

 

 درسوت وکور خلوت تـــردیـد باغــچه

 پائیـــــز را بــرای تــو مهـمـان بیاورم

 

در قحط سال عاطفه حتـی کسی نگفت

برسفــره هـای خالی تان نـــان بیاورم

 

آئیـــنه ای وآه.. که دیـــگر نمانده است

یک ذره عشق تا به تو ایمــــان بیاورم

 

در انتهـــای کوچه ی شعــــــرم نیامدی

تا این غــــــــزل بنام تـــو یایان بیاورم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 8:21  توسط آرش پیمان  | 

 

ماه من

دیگر پذیرفته م که ماه از دور زیباست

رویا باقری 

دیدار ما هرچند دورادور،  زیباست!

دیگر پذیرفته م که ماه از دور زیباست

 

هرچند موسایت نخواهم شد ولی باز

از تو چه پنهان ! درد  دل با طور زیباست

 

دنیا همیشه دل به خواه ما نبوده ؛

باور بکن بعضی گره ها کور زیباست

 

بس کن عزیزم طاقت باران ندارم

این چشم ها ... این چشم ها مغرور زیباست!

 

هرچند شب با نور سرد ماه ٬ جور است

اما شب چشمان تو ناجور زیباست

 

وقتی که دریا - تنگ ماهی های خسته ست،

مردن میان تارو پود تور زیباست

 

وقتی که غم هایم غم ِعشق تو باشد٬

از مهد چشمانم اگر تا گور ....  زیباست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:48  توسط آرش پیمان  | 

فال امروز حافظ :

اي صـبـا نـکـهـتـی از خـاک رهِ‌ یـــار بـیـار

بـبــر انــدوهِ دل و مــــژده‌ی دلــــدار بـیـار

 

نـکـتـه‌ی روح‌فـزا از دهــن دوســــت بـگـو

نامـه‌ی خـوش خبـر از عـالَـم اسـرار بـیـار

 

تا مُـعـطّر کنم از لطف نـسیـم تـو مـشـام

شـمّـه‌ای از نـفـحـات نـفـس یــــــار بـیـار

 

بـه وفـای تـو کـه خـاک رهِ آن یــــار عـزیـز

بی غبـاری کـــه پـدیـد آیـد از اغـیـار بـیـار

 

گـَردی از رهـگـذر دوست به کــوریّ رقیب

بـهـر آسـایـش ایـن دیــده‌ی خونـبـار بـیـار

 

خامی و ساده دلی شیوه‌ی جانبازی نیسـت

خـبــــری از بـَـرِ آن دلــــبــر عــیـّـار بــیـــار

 

شکرِ آنرا که تـو درعشرتی ای مرغ چمـن

بــه اسیـران قـفـس مــژده‌ی گلـزار بـیـــار

 

کام جان تلخ شد از صبـر که کردم بی دوست

عـشـوه‌ای زان لب شیـریـن شـکربـار بـیـار

 

روزگاری‌ست که دل چهره‌ی مقصـود نـدیـد

ساقـیـا ! آن قـــــــــــــــدحِ آیـنـه‌کردار بـیـار

 

دلقحـافـظ به چه ارزد؟به می‌اش رنگین کن

وانـگهش مست و خراب از سـرِ‌ بـازار بـیـار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 11:24  توسط آرش پیمان  | 

 عشق دبستانی

حمدالله لطفی

ای نگاه تو سر آغاز پریشانی من

گرمی بوسه تو مانده به پیشانی من

اشک شوقی که زچشم تو فرو میریزد

بهترین هدیه برای دل  طوفانی من

کاش در قحطی عشقی که فراگیر شده 

شادو سرمست بیایی تو به مهمانی من

زیور مدرسه های همه شهر تویی

آه ای عشق جگر سوز دبستانی من

مرگ من راست بگو حال مرا می فهمی؟

که می آیی به تماشای غزل خوانی من

بخدا بی تو ز خود نیز بدم می آید

زندگی نیز شده مایه ویرانی من

مانده درخاطرم آن روز که با من گفتی

سرنوشت تو گره خورده به پیشانی من

گلی زیبا به نام آزالیا (Azalia )

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 23:2  توسط آرش پیمان  | 

 

معجزه

حمدالله لطفی

زیبا  تر از نگاه  تو هرگز ندیده ام
کاین گونه از تمامی مردم بریده ام


هی فکرمیکنم که دراین روزهای تلخ
نام  ترا چگونه و از کی  شنیده ام


بازاز میان این همه  اسم  تصنعی
  خطی به دوراسم قشنگت کشیده ام


خطی بدور اسم تو ای مهربان ترین
 یعنی ترا  برای خودم  برگزیده ام


تنها گواه صادق عشق میان ماست    
این دستمال خیس  به آب دودیده ام


این دستمال کاغذ نرم سفید رنگ
من بارها به زیر دو ابرو کشیده ام


دردوره ای که هرکه به فکرغنیمتی ست
  عشق  ترا به قیمت جانم  خریده ام


بین من وتو فاصله بسیار بوده است
 با این وجود فاصله ام  را دویده ام


مثل پرنده دنبال سرنوشت خویش    
 ازشاخه ای به شاخه دیگرپریده ام


کم کم به آخرقصه می رسم ولی  
ای  روزگار بد به خدا من بریده ام


دیگر وقوع  معجزه هم کارساز نیست
چون نقطه ای به آخراین خط رسیده ام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 22:29  توسط آرش پیمان  | 

 

 آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز

حسین منزوی

ای یاد دور دست که دل میبری هنوز

 چون آتش نهفته به خاکستری هنوز

هر چند خط کشیده بر آیینه ات زمان

در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین

عمرم گذشته است و توام در سری هنوز

ای چلچراغ کهنه که ز آنسوی سالها

از هر چراغ تازه فروزان تری هنوز

 بالین و بسترم  همه از گل بیا کنی

شب بر حریم خوابم اگر بگذری هنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من

 از میوه های وسوسه با آوری هنوز

آن سیب های راه به پرهیز بسته را

در سایه سار زلف تو می پروری هنوز

وآن سفره ی شبانه ی نان و شراب را

بر میزهای خواب تو می گستری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو  از خویش می روم

 آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 18:34  توسط آرش پیمان  | 

 اینک در انتظار تو ای بخت  آخرین

حجت زمانی

در ابر و باد چشم شما شد رهاترین

برگی که روح عاصی من بود نازنین

من طرح عشق در دل آدم کشیدم و...

دل در تو ای فرشته ی آواره در زمین

بیهوده ماند سعی فراموش کردنت

بیرون نمیروید تو از حیطه ی یقین

آیینه را رها کن و هر لحظه تشنه تر

خود را درون چهره ی بیدار من ببین

بر نردبان باور خویش ایستاده ام

اینک در انتظار تو ای بخت  آخرین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 18:31  توسط آرش پیمان  | 

مستم ز چشمهای تو تا روز واپسین

 حجت زمانی

از من نمانده جز دل دیوانه بیشتر

 آن هم گرفته یکسره روزانه بیشتر

 گلگون شدم ز دشنه ی پائیز بی دلیل

 از خال کوب سینه ی پروانه بیشتر

 مادر دوباره محض خدا داستان بگو

 از حال و روز مردم دیوانه بیشتر

 امشب برای عاشقی ام مثل کودکی

 از غم بباف رشته ی افسانه بیشتر

 مستم ز چشمهای تو تا روز واپسین

 از لولیان گوشه ی میخانه بیشتر...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 18:28  توسط آرش پیمان  | 

 

تمام دلخوشی شاعرانه ام با توست

حمدالله لطفی

تورا به جان هرآنکس که دوست تر داری

بگو چگونه از احوال من خبر داری ؟

درست مثل منی هرزه گرد وخواب نما

همیشه های خدا رنج و دردسر داری

فدای چشم سیاهت عروسک شرقی

چه سر به زیر و صمیمی به من نظر داری

نگاه مردم این شهر سرد و بی تاثیر

تو ای نگاه صمیمی به دل اثر داری

در این زمانه آکنده از درو غ وفریب

بگو چرا نشد ازعشق دست بر داری؟

شبیه شعر وغزل های منزوی انگار

پرازدقایق سبزی و شور و شر داری

در این خزان که گیاهان هرزه می خشکند

تو آن درخت بزرگی که برگ و بر داری

تمام دلخوشی شاعرانه ام با توست

نگو که از دل تنگم سر سفر داری

(تمام شد گل سرخم تمام شد) دیگر

تومثل اینکه به من میل مختصر داری


+ نوشته شده در  شنبه نهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 19:25  توسط آرش پیمان  | 

 

   زندگی ...

بیدل دهلوی

عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگی

 زحمت دل کجا بری؟  آبله پاست     زندگی

دل به زبان نمیرسد،لب به فغان  نمیر سد

کس به نشان نمیر سد تیر خطاست زندگی

یکدو نفس خیال باز  رشتهء شوق کن دراز

تا ابد از ازل بتاز !     ملک خداست   زندگی

 خواه نوای راحتیم ،  خواه تنین  کلفتیم

هر چه بود غنیمتیم سوت وصداست زندگی

شور جنون ما ومن جوش فسون وهم و زنّ

 وقف بهار زندگیست لیک کجاست  زندگی

بیدل از این سراب وهم جام فریب خورده ای

تا به عدم نمیرسی دور نماست  زندگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 8:33  توسط آرش پیمان  | 

طغیان توست از مد دریا نجیب تر

امیر احسان دولت آبادی

چشمت ز غمزه های آهوی تنها نجیب تر

از شرم دست های خالی بابا نجیب تر

 

تک بوسه های داغ لبت می شود عزیز

از عشق بازی شب یلدا نجیب تر

 

یک لحظه ساکنی و دمی موج می زنی

طغیان توست از مد دریا نجیب تر

 

با دست پس زدی و به پا پیش می کشی

هر بار شعر تازه من را نجیب تر

 

صد بار کشته اید مرا و ندیده ام

از چشم های وحشیت اما نجیب تر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 8:28  توسط آرش پیمان  | 

 
انحنای شرقی تن

حسن دلبری 

امشب جنون چشم تو با من چه می کند

با من هجوم این شب روشن چه می کند

 

این جا در این خرابی بازار شور و شعر

چشم غزل فروش تو با من چه می کند

 

با من که در کنار تو پهلو گرفته ام

این چین موج گونه ی دامن چه می کند

 

این لب که غنچه اش همه را مست کرده است

در لحظه های ناب شکفتن چه می کند

 

زیر و بم ترانه ی رقص آور بلوغ

با انحنای شرقی این تن چه می کند

 

این جوشش شرابی تهمینه روشن است

با چشم هفت خط تهمتن چه می کند
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 7:56  توسط آرش پیمان  | 

عکس زیبا از طبیعت عکس طبیعت زیبا عکس کوهستان عکس طبیعت بکر طبیعت بیکران عکس طبیعت جالب طبیعت جالب طبیعت حیرت آور طبیعت زیبای بیکران طبیعی عکس کوه عکس جنگل عکس دریا
 
چشمک زن هفتاد و دو راهی
 
حسن دلبری

مانده از دار و ندارم سرِِ بر دیواری

چه سری، بر سر دیوار خرابی خاری

 

نه درختی که بر آن لانه کند گنجشکی

نه کلوخی که به رویش بنشیند ساری

 

نه نگاهی به نمی بینمِِ شاید دوری

نه طنابی به نمی دانمِِ شاید داری

 

درِ تنهایی متروک مرا باز نکرد

عنکبوتی که برایم بنوازد تاری

 

سرد و سنگین و سبک بی سر و سامان و سیاه

می کشم بر سر دوشم نه سری سرباری

 

مثل سی ثانیه ی اول حلق آویزی ست

همه ی عمر قشنگم که تو می پنداری

 

از خدایم طلب خانه تکانی کردم

ناگهان زلزله ای آمد و ماند آواری

 

پشت چشمک زن هفتاد و دو راهی مُردم

پیش سردرگمی ام سبز نشد دیواری

 

مثل یک تکه یخ از روی دلت می گذرند

روزهایی که خدا با تو ندارد کاری

 

زندگی نامه ی من را همه از بر شده اند

روز  دیوانه ی شب گرد سحر  بیداری
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۹ساعت 7:50  توسط آرش پیمان  |