X
تبلیغات
که دل به دست کمان ابرویی است کافر کیش

که دل به دست کمان ابرویی است کافر کیش

شعر و ادبیات

مگذار  درد   دل    کنم    و  دردسر   شود

فاضل نظری

فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست
این «هست و نیست» کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود

ای زخم دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی با خبر شود

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذارگفتگو به زبان هنر شود



+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 7:49  توسط آرش پیمان  | 

به امید آن پگاهم که بر افکنی نقابی ...

از : ؟؟؟

نه ستاره ی سرشکی نه مهی نه ماهتابی ...

نه به دل قرار و صبری...

نه به چشم خسته خوابی ...

شده دل ز غصه خونین 

  شده دل زغصه خونین ...

همه جا سکوت سنگین ...

زفراق نالم اما ندهد کسم جوابی!

 نگر ای سپهر گردون  چه کنی دل مرا خون ؟

  نفسی زعمر مانده چو حباب روی آبی...

 نه نسیم سرد آبی نه شرار آفتابی   ...

  تو هم ای نگاه گیرا زچه بر دلم نتابی؟؟...

نه ستاره ی سرشکی نه مهی نه ماهتابی ...

نه به دل قرار و صبری...

نه به چشم خسته خوابی ...

به شکوه تلخ مستی به ستاره های هستی ...

همه تیره روزی ام من ! تو زلالی شرابی ...

منم آسمان ابری تویی آفتاب شرقی ...

به امید آن پگاهم که بر افکنی نقابی ..

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 7:54  توسط آرش پیمان  | 


چند غزل از سعدی شیرازی به مناسبت اول اردی بهشت ماه جلالی  زاد روز سعدی


                    بگذار تـا مقابل روی تــو بگــذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر

هم جور بـــه كه طاقت شــوقت نیــاوریـــم

روی ار به روی ما نكنی، حكم از آن تست

بـــاز آ كه روی در قـــدمـــانــت بگستـــریم

ما را سری است با تو كه گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاك بیشترند اهل عشق من

از خاك بیشترنه، كه از خاك كمتریم

ما با توییم و با تو نه ایم، اینت بوالعجب

در حلقه ایم با تو و چون حلقه بـــر دریم

نه بوی مهر می شنویم از تو، ای عجب

نــه روی آن که مهــر دگــر كــس بپـــروریم

از دشمنـان بـرنــد شـــكایت بـــه دوستـــان

چون دوست دشمن است شكایت كجا بـریم

ما خــود نمی رویم دوان از قفــای كس

آن می برد كه ما به كمند وی اندریم

سعدی تو كیستی؟ كه در این حلقه كمند

چندان فتاده اند كه مــا صیـــد لاغــریــــم


 

خبرت خراب‌تر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغان که تو خویشتن بیایی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم، ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان
تو هر آن ستم که خواهی، بکنی که پادشاهی

سخنی که با تو دارم، به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم، تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جفای خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادن به بهشت برگشودن
                                            نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
                                

 

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست


به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست


گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست


هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست


صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست


نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

 

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست


من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست


من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست


همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

 
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست

 

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد


عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد


ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد


به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد


سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد


چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد


نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد


دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد


قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 10:16  توسط آرش پیمان  | 

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

مهرداد اوستا

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم


اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم


کی ام ؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم


مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم


چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم


بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم


نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم


جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم


به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم


وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 8:35  توسط آرش پیمان  | 

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

سعید بیابانکی

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین

هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق

کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد

چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1392ساعت 18:28  توسط آرش پیمان  | 

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

محمد علی بهمنی

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ایی نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 13:25  توسط آرش پیمان  | 

آن سفرکرده...

حافظ شیرازی

فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش

گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش

 

دلربايی همه آن نيست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

 

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زين تغابن که خزف می‌شکند بازارش

 

بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود

اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

 

ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری

بر حذر باش که سر می‌شکند ديوارش

 

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدايا به سلامت دارش...!

 

صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزيز است فرومگذارش

 

صوفی سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

 

دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 0:24  توسط آرش پیمان 

عالم پير دگر باره جوان خواهد شد

 حافظ

نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد

عالم پير دگر باره جوان خواهد شد

 

ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

 

گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت

كه به باغ آمد ازين راه و از آن خواهد شد

 

اين تطاول كه كشيد از غم هجران بلبل

تا سراپرده ي گل نعره زنان خواهد شد

 

اي دل ار عشرت امروز به فردا فكني

مايه ي نقد بقا را كه ضمان خواهد شد

 

ماه شعبان مده از دست قدح  كين خورشيد

از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد

 

مطربا مجلس انس است غزلخوان و سرود

چند گويي كه چنين است و چنان خواهد شد

 

گر زمسجد به خرابات شدم عيب مكن

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

 

حافظ از بهر تو آمد سوي اقليم وجود

قدمي نه به وداعش كه روان خواهد شد


قسمتی از مقاله نوروز اثر :معلم شهید دکتر شریعتی

...نوروز  همه وقت عزيز بوده است در چشم مغان  در  چشم موبدان در  چشم مسلمانان  و در چشم شيعيان مسلمان. همه نوروز را عزيز شمرده اند و با زبان خويش از آن سخن گفته اند.حتي فيلسوفان و دانشمندان كه گفته اند : نوروز روز  نخستين   آفرينش است كه اور مزد  دست به خلقت جهان زد و شش روز در  اين كار بود و ششمين روز –خلقت پايان گرفت و ازين روست كه نخستين روز فروردين را هور مزد نام نهاده اند و ششمين روز را مقدس شمرده اند .

چه افسانه ي زيبايي-زيباتر از واقعيت!   راستي مگر هر كسي احساس نمي كند   كه نخستين روز بهار گويي نخستين روز آفرينش است.اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده است مسلما  آن روز اين نوروز بوده است. مسلما بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين  روز  آفرينش است . هرگز   خدا جهان را و طبيعت ر ا باپاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولين روز بهار  سبزه ها روييدن آغاز كرده اند و رود ها رفتن و شكوفه ها سرزدن و جوانه ها شكفتن – يعني نوروز.

بي شك  روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار آفتاب در نخستين نوروز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.

اسلام كه همه ي رنگ هاي قوميت را زدود و سنت ها را دگرگون كرد نوروز را جلاي بيشتر داد شيرازه بست و آن را با پشتوانه اي استوار –از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان  مصون داشت . انتخاب علي به خلافت و نيز انتخاب علي به وصايت در غدير خم هر دو در اين هنگام بوده است و چه تصادف شگفتي  ! آن همه خلوص و ايمان و عشقي كه ايرانيان در اسلام به علي و حكومت علي داشتند پشتوانه ي نوروز شد. نوروز كه با جان مليت زنده بود- روح مذ هب نيز گرفت –سنت ملي و نژادي –با ايمان مذهبي و عشق نيرومند تازه اي كه در دل هاي مردم اين سرزمين بر پا  شده بود پيوند خورد و محكم گشت-مقدس شد و در دوران صفويه ر سما يك شعار شيعي گرديد-مملو از اخلاص و ايمان و همراه با دعاها و اوراد ويژه ي خويش .   آن چنان كه يك سال نوروز  و عاشورا در يك روز افتاد و پادشاه صفوي – آن روز ر ا عاشورا گرفت و روز بعد ر ا  نوروز!

نوروز – اين پيري كه غبار قرن هاي بسيار بر چهره اش نشسته است.....رسالت  بزرگ خويش ر ا همه وقت  با قد رت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است و آن  زدودن  رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و در آميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جان بخش طبيعت و عظيم تر از همه پيوند دادن نسل هاي متوالي اين قوم – كه بر چهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارت گران و سازندگان كله منار ها  بند بند ش  را از هم مي گسسته است و نيز پيمان يگانگي بستن ميان همه ي دل هاي خويشاوندي كه ديوار عبوس و بيگانه ي دوران ها در ميانه شان حايل مي گشته و دره ي عميق فراموشي ميانشان  جدايي مي افكنده است.

و ما – در  اين لحظه – در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش –  نخستين روز خلقت  -روز اورمزد – آتش اهورايي نوروز  را باز  بر مي افروزيم و در  عمق وجدان خويش –به پايمردي خيال –از صحراهاي سياه و مرگ زده ي قرون تهي مي گذريم و در همه ي نوروز هاي كه در زير آسمان پاك و آفتاب  روشن سرزمين ما بر پا مي شده است –با همه ي زنان و مرداني كه خون آنان در رگ هايمان مي دود و روح آنان در دل هايمان مي زند شركت مي كنيم و بدين گونه بودن خويش  را به عنوان يك ملت –در تندباد ريشه برانداز  زمان ها و آشوب  گسيختن ها و دگرگون شدن ها خلود مي بخشيم و در هجوم اين قرن دشمن كامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و خالي از خويش برده ي ر ام و طعمه ي زدوده از شخصيت اين غرب غارتگر كرده است-در اين ميعادگاهي كه همه ي نسل ها ي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند –با آنان پيمان وفا مي بنديم و امانت عشق را از آنان به وديعه مي گيريم كه هرگز نميريم و د وام راستين خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قد است و جلال دارد بر پايه ي اصالت خويش – در رهگذر تاريخ ايستاده است-  بر صحيفه ي عالم ثبت كنيم.  

بهار...

 مولوی

آمد بهار خرم و آمد رسول یار
مستیم و عاشقیم و خماریم وبی قرار
ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ
مگذار شاهدان چمن را در انتظار
گل از پی قدوم تو در گلشن آمدست
خار از پی لقای تو گشست خوش عذار
ای سرو گوش دار که سوسن به شرح تو
سرتابسر زبان شد بر طرف جویبار
غنچه گره گره شد و لطفت گره گشاست
از تو شکفته گردد و بر تو کند نثار
گویی قیامتست که بر کرد سر زخاک
پوسیدگان بهمن و دی مردگان پار
تخمی که مرده بود کنون یافت زندگی
رازی که خاک داشت کنون گشت آشکار
شاخی که میوه داشت همی نازد از نشاط
بیخی که آن نداشت خجل گشت و شرمسار
آخر چنین شوند درختان روح نیز
پیدا شود درخت نکو شاخ بختیار...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 23:35  توسط آرش پیمان  | 

Hyacinthus orientalis  منبع:سایت تبیان

نسیم باد نوروزی

حافظ                  

ز كوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی 

 از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت كن

  كه قارون را غلط ‌ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است 

كه زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو كه از دامن غبار غم بیفشانی 

به گلزار آی كز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امكان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست 

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق كام بخشی چیست ترك كام خود كردن 

كلاه سروری آن است كز این ترك بردوزی

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی 

كه بیش از پنج روزی نیست حكم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست 

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌كند عیبش 

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت كنون تنها نشین ای شمع 

كه حكم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم 

بیا ساقی كه جاهل را هنیتر می‌رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش 

كه بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می‌كند تنها دعای خواجه تورانشاه 

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده 

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 8:34  توسط آرش پیمان  | 

همه آلودگی‌ست این ایام

احمد شاملو

برف نو! برف نو! سلام، سلام

بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام

پاكی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی‌ست این ایام

راه شومی‌ست می‌زند مطرب
تلخواری‌است می‌چكد در جام

اشكواری‌ست می‌كشد لبخند
ننگواری‌ست می‌تراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پیرار
نقش هم رنگ می‌زند رسام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی كه برگسیخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد
ای دریغا كه برنیاید گام

تشنه آن جا به خاک مرگ نشست
کاتش از آب می‌کند پیغام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته‌ایم از کام

خامسوزیم الغرض بدرود
تو فرود آی برف تازه سلام!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 20:11  توسط آرش پیمان  | 

چون سیل شدی آمدی و ولوله کردی


حمید چشم آور


دریاست دو چشم تو چه مشکی و چه آبی

زیباست لبان تو چو یاقوت مذابی

باغیست تنت سبزتر از سبزی جنگل

هر میوه اش آغشته به دریای شرابی

برهم زده ای جاذبه ی روی زمین را

هر ذره به سوی تو رود با چه شتابی!

بر آن شدم از وحشت چشمت بگریزم

مهر تو ولی بسته به پاهام طنابی

یکبار تورا دیدم و صد بار دلم را

با دوری خود کشتی و دیگر چه حسابی؟

چون سیل شدی آمدی و ولوله کردی

چون زلزله بستی کمرت را به خرابی

گیسو بتکان دختر زیبای غزلها

آب از سر من رفته و دیگر چه حجابی؟

دیشب زدم از خواجه پی هر دوی مان فال

می گفت:«حلال است به ایام شبابی»

آزادو رها گشتنم از بند تو سخت است

ورنه ...که... حبس قفس تو چه عذابی!؟

زندان... اگر آغوش تو، سلول... تو بازوست

به به... که چه بندی، چه قرنطینه ی نابی...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1391ساعت 19:34  توسط آرش پیمان  | 

مجنون زلف های پریشان لیلی ام


از:  ؟

دارم شراب ماه به پیمانه می کنم

این عقل را به راه تو دیوانه می کنم

رسوای شهر می شوم و بعد از این دگر

خود را به جز تو با همه بیگانه می کنم

مجنون زلف های پریشان لیلی ام

تا صبح گیسوان تو را شانه می کنم

گل های پرپر نفس ات را به من بده

این خانه را به بوی تو گلخانه می کنم

لیلا ! نگاه کن به من و دستهای من

دارم انار عشق تو را دانه می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 9:25  توسط آرش پیمان  | 

تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

علیرضا بدیع

درین مجادله تفهیم اتهام ام کن

سپس به بوسه ی کارآمدی تمام ام کن


اگرچه تیغ زمانه نکرد آرام ام،
تو با سیاست ابروی خویش رام ام کن

به اشتیاق تو جمعیتی ست در دل من
بگیر تنگ در آغوش و قتل عام ام کن

شهید نیستم اما تو کوچه ی خود را

به پاس این همه سرگشتگی به نام ام کن

شراب کهنه چرا؟ خون تازه آوردم...
اگر که باب دلت نیستم حرام ام کن

لبم به جان نرسید و رسید جان به لبم
تو مرحمت کن و با بوسه ای تمام ام کن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 8:6  توسط آرش پیمان  | 

اسطوره ناب غزل های منی تو

رضا نیکوکار

انداختی هر" پهلوان" را بر زمین ات

 با چشمهایت ، "گوی" های آتشین ات

من باختم ایمان و عقل ناقصم را

 وقتی قسم خوردم به "زیتون ات ، به تین ات"

"
لب قرمز" ، چشم آبی، گیسو طلایی

 الحمد لله و رب العالمین ات

الحمد للهی که مستم کرد از عشق

 با پای خود آورد تا میدان مین ات

باید ببینی لحظه ی جان دادنم را

 رگ های من ارزانی حمام فین ات

آهوی جنگل های سرسبز شمالی

 ای گرگ های بی سرو پا در کمین ات

با دوستانت دشمنم ، بیرون بیاور

 این مارها را از میان آستین ات

اسطوره ناب غزل های منی تو

 شهری خراب شعرهای دلنشین ات

صد نه ، هزاران لشکر از دل های زخمی

 مانده ست پشت سایه ی "دیوار چین ات"

نفرین به من ، نفرین به من ، نفرین اگر که

با من نباشد روزهای بعد از این ات"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 19:44  توسط آرش پیمان  | 


تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن

حامد عسکری

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

به از آن است که در دام نگاه افتادن

سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن

لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟

آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:
پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن

با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن

من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل
قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن

عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد
سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 19:16  توسط آرش پیمان  | 









      زکدام باده ساقی به من خراب دادی؟

 

     ملا محسن فیض کاشانی

 

دل ودین وعقل وهوشم همه را به آب دادی

زکدام باده ساقی به من خراب دادی؟

 

چه دل وچه دین وایمان همه گشت رخنه رخنه

 مژه های شوخ خود را چو به غمزه آب دادی

 

دل عالمی زجا شد چو نقاب برگشودی

دو جهان به هم برآمد ،چو به زلف تاب دادی

 

در خرمی گشودی ،چو جمال خود نمودی

ره درد و غم ببستی ، چو شراب ناب دادی

 

زدو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را

زلب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی

 

همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت

بمن فقیر مسکین ،غم بی حساب دادی

 

همه سرخوش از وصالت ،من وحسرت خیالت

همه راشراب دادی و مرا سراب دادی

 

زلب شکر فروشت دل «فیض» خواست کامی

نه اجابتی نمودی ، نه مرا جواب دادی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 0:50  توسط آرش پیمان  | 

ای آفتاب! هرچه کنی ذرّه پروری ست

فاضل نظری

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست

جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست

هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری ست

مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابرِ همگان نابرابری ست

دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست
ای آفتاب! هرچه کنی ذرّه پروری ست

ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 21:8  توسط آرش پیمان  | 

داری دل مرا به کجا می بری عزیز!؟

جواد کلیدری

این گونه بر دوراهی تقدیر من نایست

این طور زل نزن به من ای چشم های بیست!

این آشنای گم شده در عمق چشم هات

این حس نابلد که مرا پیر کرده کیست؟

داری دل مرا به کجا می بری عزیز!؟

باور کن این ستاره ی تاریک مدتی است

دارد به چشم های تو ایمان می آورد

باورکن این غریبه تو را عاشقانه زیست

با دست های خود کفنم می کنی، ولی

این عشق.... این ارادت.... این منصفانه نیست

دارم به روی دوش تو تشییع می شوم

من مانده ام که این همه آدم برای چیست

من سوختم، همیشه همین طور بوده است

هی، گرگ بی ملاحظه! بازی حساب نیست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 11:33  توسط آرش پیمان  | 


نسیمِ چلچله

استاد حسن نصر(سیاووش)  

پریده رنگ تر از برگ هایِ  پاییزم

تونیستی که ببینی چگونه می ریزم

       

کویر ریشه دوانیده درحوالیِ من

تَرَک تَرَک شده آیینه یِ غزل خیزم

 

نسیمِ چلچله درکوچه هایِ شهر وزید

تبسّمی باران! تا دوباره برخیزم

 

چگونه زنده کنم خاطراتِ سبزم را

چنین که دربه درِ کوچه هایِ پاییزم

 

نه نایِ اینکه به آغوشِ سبز برگردم

نه پایِ اینکه ز پاییزِ مرگ بگریزم

 

اگرچه پیچکِ بی تکیه گاهِ این باغم

مباد ـ جزتو ـ به هرخار و خس بیاویزم

 

همیشه جاریِ رؤیایِ سبزِمن، دریاب

مرا که ازعطشِ انتظار لبریزم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 9:8  توسط آرش پیمان  | 


قبله نما...


حسن دلبری

دنـبال يـكـي ســرزده رفـتي كـه بيـايي

شب خـوش دل هـر جـايي من باز كجايي

خوش مي روي و مي چمي و مي گذراني

انگـار نــه انـگـار كه اي دل ، دل مـايـي

هرلحظه هوايي به سرت مي زند امشب

چشم همه روشن چه دل سـر بـه هـوايي

درخاك هم از سوز تو آرام ندارم

آه اي دل من زنده بلا مرده بلايي

از آمد و رفتي كه تو داري چه بگويم

رفتي كه بيايي شب و رفتي كه بيايي

با اينهمه از دوري تو بيم ندارم

نزديك ترين جاي تن من به خدايي

شب بود سراسيمه مرا برد بـه مسـجد

آنجا كه نه رنگي است نه نامي نه صدايي

گفتم دل خوش مذهب من قبله كدام است

رو سوي خودش كـرد عجب قبله نـمايـي!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1391ساعت 21:29  توسط آرش پیمان  |