شعر و ادبیات
 بهاریه های معروف شاعران پارسی

من هرچه بی قرارترم...بی صدا ترم

اصغر معاذی


حس می کنم کنار تو از خود فراترم
درگیر چشم های تو باشم رهاترم

دلتنگی ام کم از غم تنهایی تو نیست
من هرچه بی قرارترم...بی صدا ترم

گاهی مقابل تو که می ایستم نرنج
پیش تو از هر آینه بی ادعاترم

قلبی که کنج سینه ی من می زند...تویی
من با غم تو از خود تو آشناترم

هر لحظه اتفاق می افتم بدون تو
از مرگ ها و زلزله ها بی هوا ترم

حالم بد است...با تو فقط خوب می شوم
خیلی از آن چه فکر کنی مبتلاترم...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 12:38  توسط آرش پیمان  | 

گیلاس من انار دلت زیر پای کیست؟!

هادی رضایی                                                                                                   

دیگر شراب کهنه ی این جام بند بند

گرمم نمی کند، در میخانه را ببند

یک عمر ابر سوخته در من تنیده است

یک شب تو یک پیاله برای دلم بخند

من مثل کوچه ای که به بن بست می رسد

تو مثل جاده ای که به دروازه ای بلند

من برکه ای سیاه و تو فانوس آسمان

یک استکان نگاه و دو تا قرص ماه چند؟

تا کی سکوت و اشک؟ چرا ایستاده ای؟

چون صخره در برابر دریای دردمند؟

گیلاس من! انار دلت زیر پای کیست؟

انگار گونه های تو هم سرخ تر شدند

هرگز، نه روزگار تو، نه کام تلخ من

شیرین نمی شود به همین چند حبه قند

بگذار تا بسوزم، فرقی نمی کند

یا هُرم آفتاب تو، یا دانه ی سپند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ساعت 13:46  توسط آرش پیمان  | 

درد بر من ریز و درمانم مکن

 

 عطار نیشابوری

 

آتش عشق تو در جان خوش تر است
جان ز عشقت آتش‌افشان خوش تر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای
تا قیامت مست و حیران خوش تر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوش تر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوش تر است

چون وصالت هیچکس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوش تر است

خشکسال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوش تر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوش تر است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:20  توسط آرش پیمان  | 

 

بی کلام اینجا باش...!!!

...

بودنت با دل من...

بی صدا هم زیباست...!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:12  توسط آرش پیمان  | 

 

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

محمد علی بهمنی

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

 

چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

 

پر نقش تر از فرش دلم بافته ایی نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

 

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

 

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

 

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:40  توسط آرش پیمان  | 

همیشه هستی..همین نزدیکی!

                                      جایی میان دلم ویادم

                                                                 اما...

                                                                    دیدنت چیزدیگریست...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:38  توسط آرش پیمان  | 

چشمِ تو

استادحسن نصر(سیاووش)


ما را که می برد به فراسویِ چشمِ تو
وقتی که کوچ کرده پرستویِ چشمِ تو

ساحل نشینِ برکه یِ متروکِ حسرت است
دریا دلی که بود غزل گویِ چشمِ تو

ایمن شود ز حیله یِ سیمرغِ روزگار
اسفندیارِ عشق به جادویِ جشمِ تو

صد کهکشان ز روحِ مسیحا گذشته است
آری کسی که بگذرد از کویِ چشمِ تو

سرتا به پایِ آینه آغوش می شود
هرصبح دربرابرِ بانویِ چشمِ تو

بودایِ شعرِمن به حقیقت نمی رسد
جز درپناهِ معبدِ هندویِ چشمِ تو

یادش به خیرباد ! چه مستانه می چمید
درسُرمه زارِ چشمِ من آهویِ چشمِ تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 7:51  توسط آرش پیمان  | 

هم در به دری دارد و هم خانه خرابی !!!

سعید بیابانکی


افتاده در این راه، سپرهای زیادی

یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی

بیهوده به پرواز میندیش كبوتر!
بیرون قفس ریخته پرهای زیادی

این كوه كه هر گوشه آن پاره لعلی است
خورده است بدان خون جگرهای زیادی

درد است كه پرپر شده باشند در این باغ
بر شانه تو شانه به سرهای زیادی

از یك سفر دور و دراز آمده انگار
این قاصدك آورده خبرهای زیادی

راهی است پر از شور، كه می بینم از این دور
نی های فراوانی و سرهای زیادی

هم در به دری دارد و هم خانه خرابی
عشق است و مزینّ به هنرهای زیادی

بیچاره دل من كه در این برزخ تردید
خورده است به اما و اگرهای زیادی

جز عشق بگو كیست كه افروخته باشند
در آتش او خیمه و درهای زیادی...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:38  توسط آرش پیمان  | 

...دلم بی قرار توست


سیما یاری


از در درآ درآ که دلم بی قرار توست
گلزار من شکفته ی ابر بهار توست

ای روشنایی سحر ای لطف صبحدم
بیدار چشم شب همه در انتظار توست

پنهان نمی شوی که تویی نور آفتاب
در پرده ای و ماه همان پرده دار توست

در پرده تیغ آتش خورشید کی شود؟
در این کبود سرد شکاف از شرار توست

اجر شکیب دشت بر ایام سرد دی
گل خند و خنده های بلند هزار توست!


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:2  توسط آرش پیمان  | 

ای مهربان ...

استاد سید محمد رضا هاشمی زاده


 وقتی مرابه چشم خودت بنـدمیزنی
ما را بــه قـلب آینــه پیــونـد میــزنی


گل میکنند وسعت آغوش شاخه ها
وقتی به روی باغچــه لبخنـد میزنی


ازگوشه های شرقی چشمان روشنت
خورشیدرا به سینه ی شب بندمیزنی


دریا شود زشور تو شیرین تر ازعسل
وقتی به روی آب شکرخنــد میـزنی


می آوری بــه قلب زمستان بهـار را
اردیبهـشت در دل اسفـنـد میـزنی

                                
ای مهربان خوب صمیمی به من بگو
سنگ مرا به سینه ی خود چند میزنی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 8:29  توسط آرش پیمان  | 

شعله یِ پنهان


استاد حسن نصر(سیاووش)



پای تا سرشعله بودم ، پاک خاکستر شدم

حرفِ هذیان نیست ، با خورشید همبستر شدم


کوکبی بودم به دور از کهکشانِ سبز عشق

درشبِ چشمت شکفتم ، کهکشان پرور شدم


من که بودم ؟ کودکی در دامنِ البرز ِشعر

زیرِ بالِ مهرِ تو سیمرغ ! زالِ زر شدم


دانه ای تاریک بودم ، غرقِ در مردابِ خویش

نیروانا بر سرم بارید ، نیلوفر شدم


بعد از این هم شعله یِ پنهانِ من خورشید را

بالِ جولان می دهد ، هر چند خاکستر شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 8:30  توسط آرش پیمان  | 


دمار از من برآوردی نمی‏گویی بر‌آوردم...!!!

حافظ شیرازی


مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

 

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

 

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

 

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

 

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‏گویی بر‌آوردم!!!

 

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

 

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

 

               تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده    

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 21:40  توسط آرش پیمان  | 

جز درد كه دانست كه اين مرد چه مردي است!

 

شادروان استاد مهرداد اوستا


باز آي كه چون برگ خزانم رخ زردي است

با ياد تو دمساز دل من دم سردي است


گر رو به تو آورده ام از روي نيازي است

ور درد سري ميدهمت از سر دردي است


از راهروان سفر عشق در اين دشت

گلگونه سرشكي است اگر راهنوردي است


در عرصه ي انديشه ي من با كه توان گفت

سرگشته چه فريادي و خونين چه نبردي است


غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد

جز درد كه دانست كه اين مرد چه مردي است


از درد سخن گفتن و از درد شنيدن

با مردم بي درد نداني كه چه دردي است


چون جام شفق موج   زند خون به دل من

با اين همه دور از تو مرا چهره ي زردي است


زين لاله ي بشكفته ي در دامن صحرا

هر لاله نشان قدم راه نوردي است


يا خون شهيدي است كه جوشد ز دل خاك

هر جا كه در آغوش صبا غنچه ي وردي است!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:1  توسط آرش پیمان  | 


سلام دوستان همدل و همراه...

 

خيام نيشابوري رو چه قدر مي شناسين؟...خيام يكي از هوشمند ترين

 

 حكما و شعراي ايران زمينه...شاعري كه عصاره حكمت و فلسفه

 

ستيهنده رو در شعراش به بهترين وجه نمايان كرده...مهمترين هنر

 

 خيام گفتن دغدغه ها و دلمشغولي هاي خود و مردم زمانه اش در

 

 قالب رباعي است....در رابطه با خيام نكته ي مهم زندگي در

 

عصر ي است كه تعصبات كور مذهبي در ميان لايه ي مياني

 

 اجتماع و عوام بسيار زياد و قوي است و همين موضوع باعث

 

 تنگ شدن  دايره ي بيان براي هر شاعري مي شود اما او

 

 با شجاعت مثال زدني خود اين حصار هاي تحجر و نافهمي

 

 را دريد و به بهترين وجه ممكن به رباعي در ادبيات پارسي

 

 آبرو بخشيد به طوري كه  هر پارسي گو با  شنيدن كلمه ي

 

 رباعي بي اختيار به ياد خيام مي افتد... آخرين نكته دررابطه

 

با خيام اين كه او حکیمی عالي قدر و فيلسوفي گران مايه

 

 بوده كه رباعيات در حقيقت عصاره فكر و اوج انديشه ي

 

 اين حكيم عالي قدر محسوب مي شود...در اين مجال از

 

 دوستان مشفق دعوت مي كنم تا رباعي هاي زيباي خيام

 

 رو در اين جا  درج كنن تا هم يادي ازين حكيم بزرگ

 

 كرده باشيم و هم رباعياتش رو تورقي كرده باشيم...

 

 من از مفصل اين قصه مجملي گفتم

                   تو خود حديث مفصل بخوان ازين مجمل ...

                                           

                                      يا حق ...آرش پيمان

 

www.funmag.org

گر آمدنم به من بدي نامدمي

ور نيز شدن به من بدي كي شدمي

به زان نبدي كه اندرين دير خراب

نه آمدمي نه شدمي نه بدمي!!!

 

 

آورد به اضطراب اول به وجود

جز حيرتم از جهان چيزي نفزود

رفتيم به اكراه و ندانيم چه بود

زين آمدن و ماندن و رفتن مقصود؟

 

 

ابريق مي مرا شكستي ربي

بر من در عيش را ببستي ربي

من   مي   خورم و تو مي كني بدمستي

خاكم به دهان مگر تو مستي ربي

 

 

نا كرده گناه در جهان كيست بگو

آن كس كه گنه نكرد چون زيست بگو

من بد كنم و تو بد مكافات كني

پس فرق ميان من و تو چيست بگو

 

 

با اين دو سه نادان كه چنين مي دانند

از جهل كه داناي جهان آنانند

خر باش كه اين جماعت از فرط خري

هر كو نه خر است كافرش مي خوانند

به قدیمی ترین و جذابترین گروه اینترنتی یاهو در ایران بپیوندید

 

شيخي به زن فاحشه گفتا مستي

هر دم تو به دام دگري پابستي

گفتا: شيخا ! چنان كه گويي هستم

تو نيز چنان كه مي نمايي  هستي؟!

 

 

اي واعظ شهر از تو پركارتريم

با اين همه مستي از تو هشيارتريم

ما خون رزان خوريم و تو خون كسان

انصاف بده كدام خونخوار تريم؟

 

 

گر مي نخوري طعنه مزن مستان را

بنياد مكن تو حيله و دستان را

تو غره بدان مشو كه مي  مي نخوري

صد لقمه خوري كه مي غلامست آن را!

 

 

من هيچ ندانم كه مرا آن كه سرشت

از اهل بهشت كرد يا دوزخ زشت

جامي و بتي و بربطي بر لب كشت

اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت...

 

 

تا چند اسير رنگ و بو خواهي شد

چند از پي هر زشت و نكو خواهي شد

گر چشمه زمزمي و گر آب حيات

آخر به دل خاك فرو خواهي شد

 

 

گاوي است در آسمان و نامش پروين

يك گاو دگر نهفته در زير زمين

چشم خردت باز كن از روي يقين

زير و زبر دو گاو مشتي خر بين...!

 

 

يك روز زبند عالم آزاد نيم

يك دم زدن از وجود خود شاد نيم

شاگردي روزگار كردم بسيار

در كار جهان هنوز استاد نيم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 21:34  توسط آرش پیمان  | 

باز آی که روی در قدمانت بگستریم

سعدی شیرازی

بگذار  تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی  حکم از آن تست

باز آی که روی در قدمانت بگستریم

ما را سری است با تو که گر  خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی زخاک  بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه – که از خاک کمتریم!

ما با تو ایم  و با تو  نه ایم   اینت  بوالعجب

در حلقه ایم  با  تو و چون حلقه   بر دریم

نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به  دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟!

ما خود  نمی رویم  روان از قفای  کس

آن می برد که  ما به کمند  وی  اندریم

سعدی تو کیستی  که در این حلقه ی  کمند

چندان  فتاده اند  که  ما  صید  لاغریم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲ساعت 20:40  توسط آرش پیمان  | 

نیم باقی مانده...!

سجاد سامانی


نیمی از جان مرا بردی ، محبت داشتی 

نیم باقیمانده هم هر وقت فرصت داشتی


بر زمین افتادم و دیدم به سویم می‌دوی

دست یاری چیست ؟ سودای غنیمت داشتی


خانه‌ای از جنس دلتنگی بنا کردم ولی

چون پرستوها به ترک خانه عادت داشتی


ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته‌ست ، کاش

اندکی در مهربانی نیز همت داشتی


من که خاکستر شدم اما تو هنگام وداع

کاش قدری بر لبانت آه حسرت داشتی...!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 0:0  توسط آرش پیمان  | 


فرصت پــــرواز  

محمد رضا هاشمی زاده


                                            حـــرفی بزن سکوت دلــــــم را تکان بده

                           فرصت به عشق در دل بی همــزبان بده

                          پر می کشم به وسعتی از بیکــــرانه هاا

                          از این قفس به بـــــــال و پرم آسمان بده

                          ا ز گوشه هـای شرقی چشمـان روشنت

                         اشراقـــم از نهـــــایت یـک کهـــکشان بده

                         گل می دهـم به بوی بهـاری که می رسد

                         بغــض مــــرا به زخــــم شکفتن امــان بده

                         گفتی شبی شکســـته بیـــایـم بـه دیدنت

                         یک شب مــرا بـه خـلوت خـود آشیــان بده

                         اوج بـــلــوغ بــــــاور بـغــض شـکســـتـه را

                         بــر قــــله هــای زخمـــی آتشفــشان بده

                         تا بشکــــفد شکـــــوه شکفتــن بـه بــاورم

                         یک پنـــــجره به سمت نگاهـــت زمــان بده

                         از این هـوای خســـته ی ابـری دلم گـرفت  

                        خـورشـــــید من بیــا و خــودت رانشان بده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ساعت 8:52  توسط آرش پیمان  | 


سر عشق...!

سعدی شیرازی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود برسرآتش میسرم که نجوشم


به هوش بودم از اول که دل به ﮐس نسپارم
شمایل تو بدیدم، نه صبر ماند ونه هوشم


حکایتی ز دهانت بگوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است بگوشم


مگر تو روی بپوشی وفتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم


من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای در آیم، بدر برند بدوشم


بیا به صلح من امروز و در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست در انتظار تو دوشم


مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو موئی به عالمی نفروشم


به زخم خورده حکایت کنم زدست جراحت
که تندرست ملامت کند، چومن بخروشم


مرا مگوی که سعدی، طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن، چو پند می‏ ننیوشم؟


براه بادیه رفتن به از نشستن باطل

که گرمراد نیابم، بقدر وسع بکوشم...! 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 20:1  توسط آرش پیمان  | 

! شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي

سعدی شیرازی

خبرت خراب‌تر كرد جراحت جدايي

 چو خيال آب روشن كه به تشنگان نمايي
 
تو چه ارمغانی آري كه به دوستان فرستي
 
چه از اين به ارمغان كه تو خويشتن بيايي
 
بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي
 
شب و روز در خيالي و ندانمت كجايي
 
دل خويش را بگفتم چو تو دوست مي‌گرفتم
 
نه عجب كه خوبرويان بكنند بي‌وفايي
 
تو جفاي خود بكردي و نه من نمي‌توانم
 
كه جفا كنم، وليكن نه تو لايق جفايي
 
چه كنند اگر تحمل نكنند زير دستان
 
تو هر آن ستم كه خواهي، بكني كه پادشاهي
 
سخني كه با تو دارم، به نسيم صبح گفتم
 
دگري نمي‌شناسم، تو ببر كه آشنايي
 
من از آن گذشتم اي يار كه بشنوم نصيحت
 
برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي
 
تو كه گفته‌اي تأمل نكنم جفاي خوبان
 
بكني اگر چو سعدي نظري بيازمايي
 
در چشم بامدادن به بهشت برگشودن
 
نه چنان لطيف باشد كه به دوست برگشايي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 9:28  توسط آرش پیمان  | 



ایران پاک...

جواد كليدري

عیار عشق در این آب و خاک تا چند است؟

کدام خاک به ایران پاک مانند است؟

دیار آتش زرتشت و غیرت یعقوب

دیار مثنوی و شاهنامه و زند است

جهانیان همه سوغات خویش می دانند

زبان پارسی اش را که در مثل قند است

تبر به قامت او کارگر نمی افتد

که بین کاوه و این کوه و دشت پیوند است

اگرچه زال به البرز نیست، «مردی» هست

گواه محکم من قامت دماوند است

هنوز اگرچه سیاوش ز داغ می سوزد

اگرچه دشنه ی رستم به جان فرزند است ـ

صبور باش که آرش دوباره می آید

صبور باش که پایان ماه اسفند است

نشاط و قدرت و فرهنگ را دلم هرروز

برای مردم این مرز آرزومند است.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 8:22  توسط آرش پیمان  | 

مطالب قدیمی‌تر