
چند غزل از سعدی شیرازی به مناسبت اول اردی بهشت ماه جلالی زاد روز سعدی
بگذار تـا مقابل روی تــو بگــذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور بـــه كه طاقت شــوقت نیــاوریـــم
روی ار به روی ما نكنی، حكم از آن تست
بـــاز آ كه روی در قـــدمـــانــت بگستـــریم
ما را سری است با تو كه گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاك بیشترند اهل عشق من
از خاك بیشترنه، كه از خاك كمتریم
ما با توییم و با تو نه ایم، اینت بوالعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بـــر دریم
نه بوی مهر می شنویم از تو، ای عجب
نــه روی آن که مهــر دگــر كــس بپـــروریم
از دشمنـان بـرنــد شـــكایت بـــه دوستـــان
چون دوست دشمن است شكایت كجا بـریم
ما خــود نمی رویم دوان از قفــای كس
آن می برد كه ما به كمند وی اندریم
سعدی تو كیستی؟ كه در این حلقه كمند
چندان فتاده اند كه مــا صیـــد لاغــریــــم

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغان که تو خویشتن
بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو دوست میگرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم، ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیر دستان
تو هر آن ستم که خواهی، بکنی که
پادشاهی
سخنی که با تو دارم، به نسیم صبح گفتم
دگری نمیشناسم، تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفتهای تأمل نکنم جفای خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
در چشم بامدادن به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی 
مشنو ای
دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی
ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانیست که بر هر سر بازاری هست

شب
عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد