شعر و ادبیات
آپلود عکس

فهمیده ام که خسته ای از ادعای شهر!!!

فرزاد نظافتی

تنها ترین امام زمین، مقتدای شهر
تنها، چه میکنی؟ تو کجایی؟ کجای شهر؟

وقتی کسی برای تو تب هم نمی کند
دیگر نسوز این همه آقا به پای شهر

تو گریه میکنی و صدایت نمی رسد
گم می شود صدای تو در خنده های شهر

تهمت، ریا و غیبت و رزق حرام و قتل
ای وای من چه می کشی از ماجرای شهر

دلخوش نکن به “ندبه”ی جمعه، خودت بیا
با این همه گناه نگیرد دعای شهر

اینجا کسی برای تو کاری نمی کند
فهمیده ام که خسته ای از ادعای شهر

گاه از نبودنت مثلا گریه می کنند
شرمنده ام! از این همه کذب و ادای شهر

هر روز دیده می شوی اما کسی تو را
نشناخت ای غریبه ترین آشِنای شهر

جمعه... غروب... گریه ی بی اختیار من...
آقا دلم گرفته شبیه هوای شهر


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی ۱۳۹۴ساعت 9:15  توسط آرش پیمان  | 

آپلود عکس

دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی!!!

حامد عسکری

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا... تر میشوی


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ساعت 21:12  توسط آرش پیمان  | 

سلام دوستان عزیز:

مشکلاتی که برای سایت بلوگفا در چند ماهه اخیر پیش آمد باعث شد تا بسیاری از دوستی ها و ارتباطاتی که از طریق وبلاگ های بلوگفا میان افراد پیش امده بود قطع شود و در این میان با رواج گوشی های هوشمند و برنامه هایی نظیر وایبر و تلگرام و.....کاربران اینترنت را به گوشی ها متمایل و دنیای وبلاگ نویسی را بی رونق نمود. با توجه به این مسئله علیرغم ادامه فعالیت این وبلاگ نسخه تلگرامی آن نیز با نام کمان ابرو رونمایی شد و بعضی از دوستان قدیمی از سر لطف به همکاری و همدلی در آن ادامه دادند. دوستان عزیزی که تمایل دارند در نسخه تلگرامی این وبلاگ همچون گذشته همکاری و همدلی داشته باشند با کلیک بر روی عنوان قرمز رنگ کمان ابرو در خط بالاتر که به گروه تلگرام لینک شده است میتوانند در گروه تلگرام نیز عضو شوند.

                                                                      با تقدیم احترام: آرش پیمان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۴ساعت 22:41  توسط آرش پیمان  | 

این نامه را ببر به تماشای چشم هات

از : جواد کلیدری

بانوی روزهای پریشانی ام، سلام

تقدیم آستان تو این عشقِ مستدام

 

ای آن که گاهی از دل من یاد می کنی

ای یاد تو نشسته در این سینه، تا مُدام

 

ای روشنای روی تو، یعنی اذان صبح

ای کفرِ زلف های سیاهت، نماز شام

 

باغ تن تو سبزتر از جنگل تمشک

لبخند تو حلالِ من و بوسه ات حرام

 

این نامه را ببر به تماشای چشم هات

این زخم را ببر به فراسوی التیام

 

فرصت به بی قراری من می دهی اگر

این جمله را بگویمت و بعد هم تمام

 

من، کشته مُرده ات نشدم، عاشقت شدم

هر طور میل توست، بکش، یا که والسلام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت 18:16  توسط آرش پیمان  | 

از تو جز منظره ای تار ندارم در یاد!

احسان افشاری

سر گیسوی تو در مشت گره خورده ی باد
خبر از خانه ی ویران شده در مه می داد

من همان نامه ی نفرین شده بودم که مرا
بارها خط زد و تا کرد ولی نفرستاد

داس بر ساقه ی گندم زدی و بی خبری
آه یک مزرعه در پشت سرت راه افتاد

هر چه فریاد زدم ، کوه جوابم می کرد
غار در کوه چه باشد ؟ : دهنی بی فریاد

داشتم خواب شفایی ابدی می دیدم
که تو از راه رسیدی مرض مادرزاد

بغض من گریه شد و راه تماشا را بست
از تو جز منظره ای تار ندارم در یاد!


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 19:55  توسط آرش پیمان  | 

تو چنان فتنه خویشی که ز ما بی‌خبری!

سعدی شیرازی

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری
خاک بازار نیرزم که بر او می‌گذری


من چنان عاشق رویت که ز خود بی‌خبرم
تو چنان فتنه خویشی که ز ما بی‌خبری


به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را
کان چه در وهم من آید تو از آن خوبتری


برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت
که به هر گوشه چشمی دل خلقی ببری


دیده‌ای را که به دیدار تو دل می‌نرود
هیچ علت نتوان گفت بجز بی بصری


گفتم از دست غمت سر به جهان دربنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری


به فلک می‌رود آه سحر از سینه ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری


خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری


هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست
عیبت آنست که هر روز به طبعی دگری


گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی
پرده بر کار همه پرده نشینان بدری


عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد
حال دیوانه نداند که ندیدست پری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 8:1  توسط آرش پیمان  | 

سعدی شیرازی

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد
بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آنست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر ۱۳۹۴ساعت 8:1  توسط آرش پیمان  | 

از : استاد حسن نصر(سیاووش)

 

ما را غمی از غارت پاییزی نیست

با بودن تو ملالی از چیزی نیست

 

در سایه ی تو ، ای گل آرامش عشق

پاییز ، حکایت غم انگیزی نیست!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت 9:12  توسط آرش پیمان  | 

باز آمد بوی ماه مدرسه....!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ساعت 23:19  توسط آرش پیمان  | 

درد بر من ریز و درمانم مکن

 

 عطار نیشابوری

 

آتش عشق تو در جان خوش تر است
جان ز عشقت آتش‌افشان خوش تر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای
تا قیامت مست و حیران خوش تر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوش تر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوش تر است

چون وصالت هیچکس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوش تر است

خشکسال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوش تر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوش تر است!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:20  توسط آرش پیمان  | 

 

بی کلام اینجا باش...!!!

...

بودنت با دل من...

بی صدا هم زیباست...!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:12  توسط آرش پیمان  | 

 

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

محمد علی بهمنی

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

 

چون آیینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

 

پر نقش تر از فرش دلم بافته ایی نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

 

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

 

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

 

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:40  توسط آرش پیمان  | 

همیشه هستی..همین نزدیکی!

                                      جایی میان دلم ویادم

                                                                 اما...

                                                                    دیدنت چیزدیگریست...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 23:38  توسط آرش پیمان  | 

چشمِ تو

استادحسن نصر(سیاووش)


ما را که می برد به فراسویِ چشمِ تو
وقتی که کوچ کرده پرستویِ چشمِ تو

ساحل نشینِ برکه یِ متروکِ حسرت است
دریا دلی که بود غزل گویِ چشمِ تو

ایمن شود ز حیله یِ سیمرغِ روزگار
اسفندیارِ عشق به جادویِ جشمِ تو

صد کهکشان ز روحِ مسیحا گذشته است
آری کسی که بگذرد از کویِ چشمِ تو

سرتا به پایِ آینه آغوش می شود
هرصبح دربرابرِ بانویِ چشمِ تو

بودایِ شعرِمن به حقیقت نمی رسد
جز درپناهِ معبدِ هندویِ چشمِ تو

یادش به خیرباد ! چه مستانه می چمید
درسُرمه زارِ چشمِ من آهویِ چشمِ تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 7:51  توسط آرش پیمان  | 

هم در به دری دارد و هم خانه خرابی !!!

سعید بیابانکی


افتاده در این راه، سپرهای زیادی

یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی

بیهوده به پرواز میندیش كبوتر!
بیرون قفس ریخته پرهای زیادی

این كوه كه هر گوشه آن پاره لعلی است
خورده است بدان خون جگرهای زیادی

درد است كه پرپر شده باشند در این باغ
بر شانه تو شانه به سرهای زیادی

از یك سفر دور و دراز آمده انگار
این قاصدك آورده خبرهای زیادی

راهی است پر از شور، كه می بینم از این دور
نی های فراوانی و سرهای زیادی

هم در به دری دارد و هم خانه خرابی
عشق است و مزینّ به هنرهای زیادی

بیچاره دل من كه در این برزخ تردید
خورده است به اما و اگرهای زیادی

جز عشق بگو كیست كه افروخته باشند
در آتش او خیمه و درهای زیادی...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:38  توسط آرش پیمان  | 

...دلم بی قرار توست


سیما یاری


از در درآ درآ که دلم بی قرار توست
گلزار من شکفته ی ابر بهار توست

ای روشنایی سحر ای لطف صبحدم
بیدار چشم شب همه در انتظار توست

پنهان نمی شوی که تویی نور آفتاب
در پرده ای و ماه همان پرده دار توست

در پرده تیغ آتش خورشید کی شود؟
در این کبود سرد شکاف از شرار توست

اجر شکیب دشت بر ایام سرد دی
گل خند و خنده های بلند هزار توست!


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:2  توسط آرش پیمان  | 

ای مهربان ...

استاد سید محمد رضا هاشمی زاده


 وقتی مرابه چشم خودت بنـدمیزنی
ما را بــه قـلب آینــه پیــونـد میــزنی


گل میکنند وسعت آغوش شاخه ها
وقتی به روی باغچــه لبخنـد میزنی


ازگوشه های شرقی چشمان روشنت
خورشیدرا به سینه ی شب بندمیزنی


دریا شود زشور تو شیرین تر ازعسل
وقتی به روی آب شکرخنــد میـزنی


می آوری بــه قلب زمستان بهـار را
اردیبهـشت در دل اسفـنـد میـزنی

                                
ای مهربان خوب صمیمی به من بگو
سنگ مرا به سینه ی خود چند میزنی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 8:29  توسط آرش پیمان  | 

شعله یِ پنهان


استاد حسن نصر(سیاووش)



پای تا سرشعله بودم ، پاک خاکستر شدم

حرفِ هذیان نیست ، با خورشید همبستر شدم


کوکبی بودم به دور از کهکشانِ سبز عشق

درشبِ چشمت شکفتم ، کهکشان پرور شدم


من که بودم ؟ کودکی در دامنِ البرز ِشعر

زیرِ بالِ مهرِ تو سیمرغ ! زالِ زر شدم


دانه ای تاریک بودم ، غرقِ در مردابِ خویش

نیروانا بر سرم بارید ، نیلوفر شدم


بعد از این هم شعله یِ پنهانِ من خورشید را

بالِ جولان می دهد ، هر چند خاکستر شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 8:30  توسط آرش پیمان  | 


دمار از من برآوردی نمی‏گویی بر‌آوردم...!!!

حافظ شیرازی


مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

 

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

 

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

 

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم

که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

 

فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‏گویی بر‌آوردم!!!

 

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

 

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

 

               تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده    

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ساعت 21:40  توسط آرش پیمان  | 

جز درد كه دانست كه اين مرد چه مردي است!

 

شادروان استاد مهرداد اوستا


باز آي كه چون برگ خزانم رخ زردي است

با ياد تو دمساز دل من دم سردي است


گر رو به تو آورده ام از روي نيازي است

ور درد سري ميدهمت از سر دردي است


از راهروان سفر عشق در اين دشت

گلگونه سرشكي است اگر راهنوردي است


در عرصه ي انديشه ي من با كه توان گفت

سرگشته چه فريادي و خونين چه نبردي است


غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد

جز درد كه دانست كه اين مرد چه مردي است


از درد سخن گفتن و از درد شنيدن

با مردم بي درد نداني كه چه دردي است


چون جام شفق موج   زند خون به دل من

با اين همه دور از تو مرا چهره ي زردي است


زين لاله ي بشكفته ي در دامن صحرا

هر لاله نشان قدم راه نوردي است


يا خون شهيدي است كه جوشد ز دل خاك

هر جا كه در آغوش صبا غنچه ي وردي است!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 1:1  توسط آرش پیمان  | 

مطالب قدیمی‌تر